انسان وقتی در خود نهال محبت را در تفکرش جاری سازد و بر قلبش روان بر زبان و عمل گرداند در دیگری این نهال مثال بذری شکوفا خواهد شد.این بذر محبت کینه و دشمنی را میخشکاند زیرا در دیگری شما آنچه را میجوئید که در خود جسته اید.و عمل ما بازتاب رفتار ما خواهد شد.چگونه میشود در خود بدی را کاشت و در دیگری توقع رویش خوبی را داشت زیرا عمل ما بازتاب منفی در دیگری میدارد.و آن صدا مثل ندا در کوه میماند که بازگشتش مثال غار درون ما بازگشت دارد.و در دیگری نهالی تا دل شب خواهد بود که در بسترهای مختلف رویش میدهد.کام شیرین شیرینی آفرین هست.و کام تلخ تلخی آفرین.حال در خودسازی تکاملی افرادی که به بینش بسیار بالایی برسند دیگر از این مرحله عبور میکنند.خود نهال محبت میشوند.و دیگر در آنها اثر منفی تاثیر ندارد.این خودسازی کامل مراحل بالاتری دارد.و انسانی که به کمال بالاتری از برخورد و بازخورد را دارند دیگر در آنها منفی خشک میشود.زیرا مثبت کاملی از خودسازی شده اند.و رفتارشان نهایت کمال در آنچه من میکارم خواهد بود.و آنچه دریافت میکنم را تغییر میدهم.یعنی اگر بدی هست را به خوبی تغییر میدهم.حیات دادن به روح بشریت.یعنی متقابل آنچه خود دوست دارم در دیگری هم بکارم.که برداشتش جمعی باشد نه فردی.زیرا این زنجیره را در محبت و خشنودی خدا میبینم.و رنج آن را بر خود در کاشت آنچه هست تحمل میکنم زیرا بردباری را سرلوحه خود قرار دادم.سرلوحه ای که مخفی روشنایی بخش دیگری و اول خود شخص هست.روشنایی درون در دیگری روشنابخشی دیگریست.زنجیره انسانی محبت یعنی انتقال خوبیست.و حس آرامش آن حس ارامش دیگری و دیگریست.چه برداشتی خواهد بود برداشتی با ذخیره خوبی برای آنچه انجام دادم و آنچه دیگری انجام میدهد.و اینست انسانی که بکوشد تا کام شیرین محبت را در اندازه توانش بکارد.و مزرعه ی کاشت برداشتی شود از زندگی دنیا برای ما بعد و فعل حال و ماضی بعیدش پر باشد از آنچه تفکر کند برداشت کام شیرین باشد و تلخی را یا نداشته باشد یا جای آن آنقدر خوب باشد که جای بدی را پر کرده و ماحصلش بشود میزان بیشتری نه بیشتر از بدی بلکه بیشتر از آنچه بوده را به خوبی تبدیل کند.


79 تکرار بند 7.
کسی که نشستنگاهش را از «رَشْـن» دریافت نمود؛ کسی که نشستنگاهش را رشن پایدار نمود، برای گفتگوهای دور و دراز.
80 نگاهبان خانمان تویی؛ نگاهدار کسی که به دروغ نباشد، تویی؛ نگاهبان خاندان و پشتیبان کسانی که به دروغ نباشند، تویی؛ آری از پرتوِ سروری مانند توست که من برای خود بهترین همسخن و پیروزی اهورا آفریده را به دست میآورم. در دادگاه داوری او، همه مردمانِ پیمانشکن به خاک در میافتند.
81 تکرار بند 7.
کسی که نشستنگاهش را از «رَشْن» دریافت نمود؛ کسی که نشستنگاهش را رشن پایدار نمود، برای گفتگوهای دور و دراز.
82 او که اهورامزدا به او هزار گونه چالاکی بخشید، ده هزار چشم برای نگریستن بخشید. از نیروی همین چشمها و همین چالاکیهاست که او نگرنده کسی است که پیمان خویش نپاید و پیمان بشکند. از نیروی همین چشمها و همین چالاکیهاست که مهـر، فریفته نشدنی است. او که ده هزار دیدهبان دارد، آن توانای فریفته نشدنی و به همه چیز آگاه.
95 تکرار بند 7.
او که پس از فرو رفتن خورشید، بر پهنه زمین باز آید؛ هر دو انتهای این زمین پهناورِ دور کرانه و گـویپیکـر را دست میزند، و مینگرد به هر آنچه میان زمین و آسمان است.
در بند 13 اشاره به دیده شدن مهـر، پیش از طلوع خورشید و در این بند اشاره به دیده شدن آن پس از غروب خورشید شده است که هر دوی این تعابیر وابستگی مهـر و شب و ستارگان به یکدیگر را میرساند.
عبارت «گوی پیکر» نشاندهنده آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، دستکم در سه هزار سال پیش است.
صورت فلکی خرس بزرگ در هر شبانروز دو بار به افق شمالی میرسد، یکبار از سوی شمالغربی به زمین نزدیک میشود و به تعبیر اوستا به آن «دست میزند» و یکبار از سوی افق شمالشرقی از زمین دور میشود.
96 او گرزی با صد گره و صد تیغه بر دست گرفته، میتازد و مردان بر میافکند. گرزی که از فلز زرد ریخته شده و از زرِ سخت ساخته شده است. آن سختترین رزمافزار است، پیروزمندترین رزمافزار است.
منظور از «گرزی با صد گره و صد تیغه» صورت فلکی پُر پیچ و خمِ «ثُـعبان» یا «اژدها» است که به ستاره قطبی پیوسته و به مانند گرزی است که در دستان مهـر جای گرفته است.
97 در برابر او اهریمنِ بسیار تبهکار به هراس میافتد؛ در برابر او خشمِ نیرنگبازِ بد رفتار به هراس میافتد؛ در برابر او «بوشاسپِ» دراز دست به هراس میافتد؛ در برابر او همه دیوانِ نادیدنی و پیروان دروغ در «وَرِنَـه» به هراس میافتند.
«بوشاسپ» نام دیو خواب بامدادی نابهنگام است که مردمان را تشویق به خواب بیشتر میکند.
104 تکرار بند 7.
او که دستان بسیار بلندش پیمانشکن را گرفتار میسازد و او را میگیرد؛ او را بر میافکند اگر چه در خاور هندوستان باشد؛ او را بر میافکند اگر چه در باختر باشد؛ اگر چه در ریزشگاه رود «اَرَنْـگ» باشد؛ اگر چه در میانه این زمین باشد.
«ارنگ» مصّب رود «سیر» یا «سیر دریا» در دریاچه «خوارزم» یا «آرال».
112 تکرار بند 7.
آن سـرورِ تـوانای دلاور، آن پهلـوان دلیـر، میتـازد بـا گردونه، با تازیانه؛ با سپری سیمیـن بـر دسـت و زرهای زرین بـر پیکـر. ره میسپـارد مهــر بـه دیدار سرزمینهای مهریان، از راههایی روشن، از دشتهایی گسترده، از سرزمینهایی که مردمان و چارپایان در آن به آزادی میزیند.
113 بادا که هر دو بزرگوار مـهـر و اهـورا، ما را دریابند؛ آنگاه که اسبان بر میخروشند، آنگاه که بانگ تازیانهها بر میخیزد و از بینی اسبان خروش بر میآید و تیرهای تیز از زهِ کمانها پرتافته میشود.
اینجا نیز همچون فروردین یشت از کهنترین جایهایی است که نام اهورا آمده است. در متن اوستایی مهر و اهورا به شکل «مـیـثْـرَه اَهـورَه» نگاشته شده است.
123 تکرار بند 7.
کسی که اهورامزدا او را در سرای درخشانِ فروغ بیکران بستود.
اینجا نیز از کهـنترین یـادکـردهای نامِ اهـورامـزدا است. اما برخی محققان این بند را نیز از افزودههای جدیدتر میدانند.
124 آن مهـرِ دارنده دشتهای پهناور با بازوان گشوده برای نگاهبانی، از سرای درخشانِ فروغ بیکران، روان میگردد. او که گرداننده گردونهایست زیبا و هموار رو و با زیورافزارِ آراسته و گوناگون و زرین.
125 گردونه او را چهار اسب سراسر سپیدِ جاودانی میکشند. اسبانی که خوراکشان از سرچشمهای مینوی است، اسبانی با سُمهای پیشینِ پوشیده از زر و سُمهای پسینِ پوشیده از سیم، اسبانی که همگی بسته شدهاند به مالبند و لگام و یوغی که با پیوستگی به یک چنگکِ شـکافدارِ خـوشساخته از فلزی پُر بها در کنار هم ایستادهاند.
منظور از «چهار اسب» چهار ستاره پیشین صورت فلکی «خرس بزرگ» و «خرس کوچک» است که در باورهای کهن ایرانی به مانند چهار اسب سپید درخشان تصور شدهاند. در بند 68 از پرواز این اسبها در آسمان یاد شده است.
127 از پیش او «داموئیش اوپَـمَـنَـه» دلاور به مانند گـرازی که با دندانهای تیـز از خود پاس میدهد، سواره به پیش میتازد؛ گرازی نر با چنگالهای تیز، گـرازی که بـه یـک زخـم هـلاک کنـد؛ گـراز برافـروختـهای با چهـره خالخال کـه نتـوان بـدو نزدیک شد؛ دلیر و چالاک و تندتاز. از پس او «آذرِ» فروزنده و «فَـرّ کیانی» میتازند.
128 در گـردونـه مـهـرِ دارنده دشتهای پهناور، هزار کمانِ خوشساخت هست کـه بسا از آن کمانهای آراسته به زه، از زهِ «گَـوَسْـنَـه» بر ساخته شده است. آنها به شتابِ نیروی پندار پرّانند، به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند.
«گوسنه»، احتمالا نام روده حیوانی است. از اینجا تا بند 132 تعدادی از جنگافزارهای کهن معرفی شده که شمار زیادی از نمونههای واقعی آنها به دست آمده است.
129 در گردونه مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، هزار تیرِ پرِ کرکس نشانده با ناوَک زرین و سوفارهایی خوش ساخته از استخوان هست که بسا از چوبههای آنها آهنین است. آنها به شتاب نیروی پندار پرّانند، به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند.
130 در گردونـه مهـرِ دارنده دشتهای پهنـاور، هزار نیـزه تیـزتیغـه خوشساخـت هست. آنها به شتـاب نیروی پندار پرّانند، به شتـاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند. در گردونه مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، هزار تبرزینِ دو تیغه پولادینِ خوشساخت هست. آنها به شتاب نیروی پندار پرّانند ، به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند.
131 در گردونه مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، هزار دشنه دوسرِ خوشساخت هست. آنان به شتاب نیروی پندار پرّانند، به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند. در گردونه مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، هزار گُرزه آهنینِ خوشساخت هست. آنان به شتاب نیروی پندار پرّانند، به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشوند.
132 در گردونه مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، یک گُـرزِ زیبای سبکپرتاب با یکصد گره و یکصد تیزی هست که چون فرود آید، مردان را بر میافکند. گرزی ریخته شده از فلز زرد و و ساخته شده از زر. آن سختترین رزمافزار و پیروزمندترین رزمافزار است. آن به شتاب نیروی پندار پرّان، و به شتاب نیروی پندار به سوی سر دیوان پرتافته میشود.
133 مهـرِ دارنده دشتهای پهناور پس از کشتن دیوان و پس از بر انداختن پیمانشکنان، سواره از فراز «اَرِزَهی» و «سَـوَهی» میگذرد؛ از فراز «فْـرَدَه ذَفْـشو» و «ویدَه ذَفْـشو»، و از فراز «وُئورو بَـرِشْـتی» و « وُئورو جَـرِشْـتی» و از فراز این کشور درخشان «خْـوَنیـرَث» میگذرد.
134 به راستی به هراس در میافتد اهریمنِ بسیار تبهکار، به راستی به هراس در میافتد خشمِ نیرنگبازِ بد کردار، به راستی به هراس در میافتد بوشاسپِ درازدست، به راستی همه دیوان ناپیدا و پیروان دروغ در «وَرِنَه» به هراس در میافتند.
135 مباد که ما خود را به ستیزه مهـرِ بر افروخته و دارنده دشتهای پهناور، در افکنیم. ای مهـرِ دارنده دشتهای پهناور! مباد که تو با بر خروشندگی ما را فرو کوبی. او که از نیرومندترینِ ایزدان، از دلیرترینِ ایزدان، از چابکترینِ ایزدان، از تندترینِ ایزدان، و از پیروزمندترینِ ایزدانِ پدید آمده بر این زمین است. آن مهـرِ دارنده دشتهای پهناور.






67 تکرار بند 7.
او کـه با گردونهای بزرگچرخه (صورتهای فلکی خرس بزرگ و خرس کوچک) و ساخته شده به گونه مینوی، از کشـور «اَرِزَهـی» به سوی کشور «خْـوَنیـرَث» میشتابد و از نیروی زمان و از فرّ مزدا آفـریـده و از پیـروزی اهـورا آفریده بهرهمند است.
68 «اَشــی» نیـک، گـردونـهاش را بلند جایگاه میگرداند؛ دین مزدا راه او را آماده ساخت تا او، آن روشنـایـی سپیـد، آن درخشـانِ مینـوی، آن هـوشمنـدِ بـیسـایـه سپنـد، راهـش را بـه خوبـی بپیمـایـد. اسبهـایـش در پهنه آسمان، پرواز کننده به چـرخـش در آیند. «داموئیش اوپَـمَـنَـه» همواره برای او راهِ گردش آمـاده میکنـد. در برابـر او همه دیوان نادیدنی و پیروان دروغ در «وَرِنَـه» به هراس میافتند.
هر دو تعبیر «روشنایی سپید» و «درخشان مینوی» اشاره به ستاره قطبی است. در باره «اسبها» نگاه کنید به پانویس بند 125.
69 نشـود کـه ما خود را دچار ستیزه آن بزرگِ برآشفته کنیم؛ او کـه با هماوردش، هزار گـونـه ستـیزه بکار خـواهـد بست؛ او که ده هـزار دیـدهبـان دارد؛ آن تـوانـای فریفته نشونده از همه چیز آگاه.
70 تکرار بند 7.
بهـرامِ اهـورا آفریده در پیش او روان است، به مانند گُـرازی با دندانهای تیز که از خود پدافند میکند. گرازِ نری که به یک نواخت، نابود میکند و چنان خشمگینی که نتوان به او نزدیک شد. با رخسارِ خالدارِ گرازی نیرومند، با پاهای آهنین، با چنگالهای آهنین، با پِیهای آهنین، با دُم آهنین، با چانه آهنین.
71 او با برافروختگی و دلیری مردانه بر دشمن میتازد و دشمن را به خاک در میافکند و هنوز باور نمیکند که او را فرو کوبیده باشد. به گمان او چنین نمیآید تا بتواند دگر باره بر او نواختی فرود آورد و مغز سر و ستونِ مهرههای او را در هم شکند؛ آن مغز سری که خاستگاه نیروی زندگی است.
75 ما خواهانیم که پشتیبان کشور تو باشیم، ما نمیخواهیم که از کشور تو جدا شویم، نمیخواهیم از خانمـان جـدا شویم، نمیخواهیم از روستـا جـدا شویم، نمیخواهیم از دهستـان جدا شویم، نمیخواهیم از کشور جدا شویم. مباد جز این! تا مهـرِ دارنده بازوان نیرومند ما را از دشمن بپاید.
76 تویی نابود کننده دشمن و دشمنی بداندیشان؛ تویی فرو کوبنده آزار رسانان به پیرو راستی؛ تویی دارنده اسبان زیبا و گردونههای زیبا؛ تویی یاوری توانا برای یاریخواهان.
77 من او را به یاری میخوانم؛ بشود که او برای یاری ما آید؛ تا ما هم از پرتوِ او، همچون پناهیافتگانِ او، همیشه در نشستنگاههای آسوده و خوش بسر بریم.
78 تویی که کشورها را نگاهبانی میکنی، اگر آن کشورها مهـرِ دارنده دشتهای پهناور را با پشتیبانی نیک خوشنود سازند. تـویـی کـه نابودشان میسازی، اگر که آنها از کشور دشمن باشند. مـن تـو را در ایـن جـا بـه یـاری فرا میخوانم، بشود که او در این جا بـه یـاری مـا آیـد. آن مهـرِ نیـرومـندِ در هـمه جـا پیـروزمند، آن شـایسته سـتایش و سزاوار نیایش، آن سرورِ با شکوه کشور.





44 تکرار بند 7.
او کـه نشستنگاهش در ایـن جهـان خاکـی بـه پهنـای زمیـن بـر پـای شده است. گستـره پهناوری که در آن پروای نیازمندی نیست، درخشان است و پناه دهندهای بسیار بخشنده.
این بند نیز اشاره به این است که مهر یا ستاره قطبی از همه جای جهان دیده میشود.
45 هشـت تن از یاران و دیدهبانان مهـر، در بالای کوهها و در فـرازیـن جـایها نشسته و به پیـمانشکـنان مینگرند. به ویژه به آنانی چشم دوخته و مینگرند که نخسـت با مـهــر بـه دروغ باشنـد. آنـان رفتـار مـردمـانـی را پــاس مـیدارنـد کـه به پیمـانشکنان و پیروان دروغ و آزار رسانانِ پیروان راستی، یورش برد.
ظاهراً منظور هشت صورت فلکی پیرا قطبی است که عبارتند از: «ثُعبـان» (اژدها)، «خرس بزرگ» (دب اکبر)، «خرس کوچـک» (دب اصغر)، «کیکـاووس» (قیفاووس)، «کـرسی نشین» (خداوند کرسی/ ذاتالکرسی)، «سیــاهگـوش» (وَشَـق)، «زرافـه» و «بُـزمجه» (سوسمار).
46 آن مهـرِ دارنده دشتهای پهناور خود را برای پاسبانی آماده کرده است؛ او از پشتِ سر میپاید، از پیش میپاید؛ او به مانند دیدهبانی فریفته نشدنی هر سو را مینگرد. او آماده است برای کسی که با اندیشه نیک، مهـر را یاری کند؛ آن دارنده ده هزار دیدهبان، آن همیشه نافریفتنی دانا و توانا.
47 تکرار بند 7.
نـامآوری که اگر در خشم شود، میان دو کشوری که به جنگ برخاستهاند و به زیان دشمنِ خونریز، اسبِ سُم پَهن بر میانگیزد.
60 تکرار بند 7.
برای اوست نـامِنیـک و برومنـد و ستایشی نیـک. اوست بخشنـده خـوشبـختی، آنگـونـه کـه دلخـواهِ خـواهنـدگانـش بـاشد ….......................... اوست کـه دارنــده ده هـزار دیـدهبـان اسـت؛ آن همیشه نـافریفتنی دانا و توانا.
در این بند، تعدادی واژههای ناخوانا و آسیبدیده وجود دارد که به گفته استاد پورداود نیز قابل خواندن نیستند.
61 تکرار بند 7.
اوست همیشه بر جا ایستاده، نگهبانِ بیدارِ دلاورِ انجمنآرایی که فزاینده آبهاست. بانگ یاریخواهان را میشنود و باران میباراند و گیاهان میرویاند و داد و روش فرا مینهد. آن انجمنآرای کاردانِ فریفته نشدنی بسیار هوشمندِ آفریده کردگار.
عبارت «همیشه بر جا ایستاده» تأکیدی دیگر است بر همیشه ایستادگی مهـر یا همان همیشه ایستادگی ستاره قطبی.
62 او که هیچگاه به مردی پیمانشکن، نه توانایی و نه نیرومندی میدهد؛ او که هیچگاه به مردی پیمانشکن، نه آبرو و نه پاداش میدهد.
63 آنگاه که بر آشفته شدهای، تو میتوانی نیروی بازوانشان را بگیری؛ استواری پاهای آنان و بینایی چشمان آنان و شنوایی گوشهای آنان را بگیری.
64 تکرار بند 7.
او که برای گسترش آیینِ نیک، در همه جا خود را نشان داد و جایگاه یافت و در همه هفت کشور فروغ افشان شد.
65 اوست در میان چالاکان، چالاکترین؛ در میان وفاداران، وفادارترین؛ در میان دلاوران، دلاورترین؛ در میان انجمنیان، انجمنیترین؛ در میان گشایش دهندگان، گشایش دهندهترین. اوست بخشنده گله و رمه؛ اوست بخشنده شهریاری؛ اوست بخشنده پسران؛ اوست بخشنده زندگانی؛ اوست بخشنده خوشبختی؛ اوست بخشنده دهشِ راستی.
66 اوست کـه «اَشـی» نیـک یـاور اوسـت؛ و یاور اویند: «پـارِنـدِ» سوار به گردونه راهوار، نیروی مردانه، نیروی فَـرّ کیانی، نیروی هوای جاودانی، نیروی «داموئیـش اوپَـمَـنَـه»، نیـروی فَـرْوَهَـرِ پیروان راستی و کسی که گرد هم آورنده گروهی از مزدا پرستانِ پیرو راستی است.
از صورت فلکی «کـرسـینشیـن» (ذاتالکرسی)، دختر زیبایی تصور شده است که بر کرسی یا چارپایهای نشسته است که در اوستا « اَشـی» نیک بر او اطلاق شده است. برخی از ستارههای این صورت فلکی در دوران گذشته بسیار پر نورتر از امروز بودهاند و حتی «اَبَـر نو اخترانی» نیز در آن دیده شدهاند. یکی از این ابر نو اختران، ستاره «تیکـو» است که در حدود چهارصد سال پیش ناگهان به اندازهای نورانی شد که حتی در روز روشن هم دیده میشد. نگاه کنید به اَرت یشت (اَشی یشت).
صورت فلکی «گردونهران» (مُمسَکُالاَعِنَه) گردونه راهواری است که به گمان نگارنده، «پارِند» یا ستاره پر نورِ «بُــزبان» یا «عَـیـوق» (نگهبان)، بر فراز آن جای گرفته است.










17 تکرار بند 7.
او که هیچکس نتوانـد با او به دروغ باشد، نه سرور خانـواده، نه سرور روستا، نه سرور دهستان، نه سرور استان.
22 تکرار بند 7.
او که اگر با او به دروغ نباشند، مردمان را از نیازمندی و آسیب برهاند.
25 تکرار بند 7.
آن سـرورِ تـیزنـگر، آن پـاداش بخشِ تـوانـا، آن انجــمن آرای گـذارنـده نـیــایـش، آن پهـلـوانِ رزمآزمـا، آن بـازو تـوانـا، آن نیـکبـختِ بلـند پـایـگاهـی کـه پیـکرش از گفتار مینوی است.
26 او که دیوان را فرو کوبد؛ او که بر مردمانِ دروغپیشه خشم گیرد؛ او که از مردمان پیمـانشکـن، داد خواهد؛ او کـه پریان را به تنگنا در میاندازد؛ کسی که اگر با او به دروغ نباشند، توانایی فراوان به کشور میبخشد؛ کسی که اگر با او به دروغ نباشند، پیروزی سرشار به کشور میبخشد.
27 او که کشور دشمن را ناکام میسازد؛ فَـرّ را بر میگیرد و پیروزی را دور میکند؛ او که از پی دشمنانِ بیتوانِ گریز، میتازد و ده هزار بار آنان را مینوازد. او که ده هزار دیدهبان دارد، از همه چیز آگاه، نیرومند و فریفته نشدنی است.
منظور از «ده هزار دیدهبان»، همه ستارگان آسمان است که در مقام دیدهبانان مهـر انجام وظیفه میکنند.
35 تکرار بند 7.
او که پیـمانهـای بسـته شـده را بـه کـار می بنـدد؛ او که سـپاه مـیآراید و دارنده هزار چابکی است؛ شهریاری است دانا و توانا.
36 او بر انگیزاننده رزم است؛ او پایداریدهنده رزم است؛ او در رزم استوار میماند و ردههای دشمن را از هم میدرد و همه سوهای ردههای رزمندگان را پراکنده و آشفته میسازد. از او به میانه سپاه خونریز لرزه در میافتد.
38 خانمانهای هراسانگیز ویران میشود و از مردمان خالی میماند. آن خانمانهایی که پیمانشکنان و پیروان دروغ و آزاررسانانِ پیروان راستی در آن جایها به سر میبرند، هراسانگیز است. آنان که گاو چراگاه را گرفتار میسازند و او را در راهِ خانههای پیمانشکنان به گاری میبندند. گاوان میایستند و اشک بر گونه روان میکنند.
39 اگر مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، خشمگین و آزرده بوده و خوشنود نشده باشد، تیرهای آراسته با پرّ شاهین، به نشان نمیرسند، هر چند که از زهِ کمانی بسیار خوب کشیده شده و به شتاب پرواز کند. اگر مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، خشمگین و آزرده بوده و خوشنود نشده باشد، نیزههای بلنددسته خوب و تیز، به نشان نمیرسند، هر چند که از بازوانی نیرومند پرتافته شود. اگر مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، خشمگین و آزرده بوده و خوشنود نشده باشد، سنـگهای فَلاخَنکه از بازوان نیرومند پرتافته شود، بهنشان نمیرسد.
40 اگر مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، خشمگین و آزرده بوده و خوشنود نشده باشد، کاردهای خوشساخت که به سرِ مردمان پرتافته شوند، به نشان نمیرسند. اگر مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، خشمگین و آزرده بوده و خوشنود نشده باشد، گرزهای خوب که بر سرِ مردمان بالا آید، به نشان نمیرسد.
42 اگر به مهــرِ دارنـده دشتهای پهناور گویند که ای مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، ای مهــر! اینان اسبـان تیـزروِ مـا را از مـا ربـودند؛ ای مهـر! اینان بازوان نیرومند ما را با تیغ تباه کردند؛
43 پس آنگاه، مهـرِ دارنده دشتهای پهناور، آنان را به خاک در افکند، پنجاهها، صدها، صدها هزارها، هزارها ده هزارها، ده هزارها صد هزارها؛ از آن رو که خشمگین و آزرده است آن مهرِ دارنده دشتهای پهناور.




