




پیش از پاسخگوئی به سؤالاتی که مطرح کردیم، نخست باید مسئلۀ بسیار مهمی را دربارۀ رستاخیز بدنی ذکر کنیم. گروهی از منکران رستاخیز، مسئلۀ رستاخیز مسیح را اساساً اسطورهای تقلیدی و جعلی میدانند که در نتیجۀ نفوذ آئینها و اساطیر یونانی و رومی و غیره در مسیحیت، از این آئینها و اساطیر اقتباس گردید. در این اساطیر و آئینها خدایان گاه با انسانها میپیوندند، و برخی پس از زادن و زیستن، میمیرند و دوباره به زندگی باز میآیند تا دوباره زندگی کنند و دوباره بمیرند و این چرخه تا ابد ادامه دارد. این از آن روست که انسان کهن سیرِ تاریخ را دوری و کُوْری میدانسته و اساساً درک تاریخ به مثابۀ حرکتی خطی که مبدأ و معادی دارد، برای او متصور نبوده است. در قالب چنین نگاهی، رستاخیز معنا یافته و ارتباطی تنگاتنگ با تناسخ مییابد، زیرا تناسخ به معنای زاده شدنِ دوبارۀ روان، یا روح، در کالبدی جدید و پالایش آن با هر بار زادنِ دوباره است.
گروهی دیگر نیز رستاخیز را بهگونهای دیگر تفسیر میکنند. به عقیدۀ این افراد، رستاخیز حاصل نوعی توّهم در شیفتگان مسیح بوده است که چون غمِ از دست دادنِ استاد و مولای محبوب خود را نمیتوانستند تحمل کنند، رَه افسانه زده و او را زنده پنداشتند و بهتدریج امر بر مسیحیان نسلهای بعد مشتبه شد، و این دروغ، یا به هر حال ناراست، را به جای حقیقت مسلّم گرفتند و مسیحیت تا امروز نتوانسته گریبان خود را از این فریب رها کند.



در خصوص شرح مارکوس بورگ Marcus Borg نیز که قائل بر واقعیتی از نوع دیگر است، باید گفت که اشکالی ندارد که ما با واقعیتی فراتر از آنچه در قلمرو امور مادی و محسوس و تجربی میبینیم، روبرو باشیم ولی واقعیتی که از این قلمرو فرامیگذرد، بنا به تعریف باید نخست از لوازم این قلمرو برخوردار باشد. از این رو، واقعیت حتی اگر ماهیت حقیقی و نهایی آن از دید حواس و ذهن ما پنهان باشد، به هر حال تحققِ خارجی دارد و چنین نیست که رستاخیز تنها در تجربۀ «مؤمن» واقعیت داشته باشد. به نظر نگارنده، مارکوس بورگ و همفکرانش کلمۀ «واقعیت» را با محتوای مورد علاقۀ خود پر میکنند و از معنای متعارف این کلمه، منحرف میشوند. بنابراین در معنای فوقالعاده ذهنیای که بورگ به رستاخیز اشاره دارد، شخص میتواند از صمیم قلب به ارتباط خود با ناپلئون ایمان داشته باشد و در این معنا حضور زندۀ ناپلئون در تجربۀ او «واقعیت» داشته باشد، و هیچ اشکالی هم از باور این شخص نمیتوان گرفت! به این ترتیب، نقطهاتکای رستاخیز نه رخدادی تاریخی، یعنی زمانمند و مکانمند، بلکه احساس و تجربهای موهوم خواهد بود که حتی ممکن است برای خود تجربهکننده نیز بعد از مدتی بیرنگ یا با تجربهای دیگر جایگزین شود.
البته یک تفاوت دیگر رستاخیز مسیح در این است که نه به صورت دستهجمعی بلکه برای یک فرد اتفاق افتاد. هرچند، با توجه به آموزۀ تجسم میتوان گفت که آنچه بر عیسی گذشت، در واقع، ذات انسانی را متأثر میسازد و اتفاقی است برای انسانیّت در مسیح. در هر حال، تحقق رستاخیز در معنای دستهجمعی و کامل آن، و همچنین زدوده شدن کامل شرارت از چهرۀ جهان، رخدادی است موکول به بازگشت مسیح.بازگشت به گذشته، یا آمدن از آینده؟