3. دور زدن این کوه برای شما کافی است، به طرف شمال روی آورید ...
6. (مواد) خوراکی را از آنها با پول خریده بخورید و آب را هم از آنها با پول خریده بنوشید.
13. اکنون برخاسته از رود «زِرِد» بگذرید. پس از رود زِرِد گذشتیم.
15. و قدرت خداوند هم به منظور آشفته کردن آنها تا فنا شدنشان، دخالت کرد.
16. هنگامی که تمام مردان جنگی[1] از میان آن قوم نابود شدند ...
18. تو امروز از «عار» سر حد «مُوآو» عبور میکنی.
26. پس فرستادگانی با سخنان صلحآمیز از بیابان «قِدِمُوت» نزد «سیحُون» پادشاه «حِشبُون» فرستاده گفتم:
32. پس «سیحُون» با تمام قومش برای رویارویی و جنگیدن با ما به سوی «یهَص» پیشآمد.
33. خداوند خالقمان او را در برابر ما تسلیم نمود. پس وی و فرزندانش و تمام قومش را شکست دادیم.
35. فقط چارپایان و غنیمت شهرهایی را که تصرف کردیم برای خود تاراج نمودیم.

1. این است سخنانی که مُشه (موسی) در آن سوی یردِن (سمت مشرق) در بیابان، در آن بادیه مقابل دریای سرخ بین پاران و تُوفِل و لاوان و حَصِرُوت و دیزاها و به تمام (قوم) ییسرائل (اسرائیل) گفت:
2. از راه کوه «سِعیر» از «حُورِو» تا «قادِش بَرنِیع» یازده روز (راه) است.
3. در سال چهلم، ماه یازدهم، (روز) اول ماه بود که مُشه (موسی) با فرزندان ییسرائل (اسرائیل) طبق آنچه که خداوند به او دربارهی آنها فرمان داده بود، سخن گفت.
4. بعد از اینکه او «سیحُون» پادشاه اِمُوری را که ساکن «حِشبُون» بود و «عُوگ» پادشاه باشان را که ساکن «عَشتارُوت-اِدرِعی» بود شکست داد ...
5. مُشه (موسی) در آن سوی یردِن (سمت مشرق) در سرزمین «مُوآو» شروع کرد و این توراه را چنین شرح داد.
6. خداوند خالق ما در حُورِو به ما چنین سخن گفت: ماندن شما در این کوه کافی است.
7. برگردید به سوی کوهستان اِمُوری و به طرف تمام سرزمینهای همجوار به طرف آن بیابان و آن کوهستان حرکت کنید. به شِفِلا و نِگِو به ساحل دریا یعنی سرزمین کِنَعَن (کنعان) و لِوانُون تا آن رودخانهی بزرگ یعنی رودخانهی پِرات پیش بروید.
8. توجه کن آن سرزمین را در برابر شما قرار دادم. بیایید آن سرزمین را که خداوند به پدرانتان یعنی به اَوراهام (ابراهیم)، ییصحاق (اسحاق) و یعقُوو (یعقوب) سوگند یاد نمود که (آنرا) به آنها و بعد از آنها به نسلشان بدهد وارث شوید.
9. در آن موقع به شما چنین گفتم: نخواهم توانست به تنهایی زحمات شما را تحمل کنم.
10. خداوند خالقتان شما را افزون نموده و اینک امروز از زیادی مانند ستارگان آسمان هستید.
11. خداوند خالق پدرانتان هزار برابر چون شما بر شما بیفزاید، و چنانکه به شما گفت، شما را برکت دهد.
12. چگونه من به تنهایی متحمل زحمت و بار و مرافعهی شما شوم.
13. از بین سبطهای خود مردانی دانا، فهمیده و معروف بیاورید تا آنها را در رأس شما قرار دهم.
14. به من جواب داده گفتید: موضوعی که گفتی انجام بدهیم، خوب است.
15. پس (من) سران سبطهای شما- مردان دانا و معروف را گرفته آنها را بر شما سران هزاره و صده و پنجاهه و دهه و مأموران اجرا برای سبطهایتان قرار دادم.
16. در آن وقت به داوران شما چنین فرمان دادم. به (اختلافهای بین) برادرانتان گوش بدهید و بین هر کس با طرف یهودی یا بیگانهاش با عدالت داوری کنید.
17. در داوری طرفداری نکنید. به موضوع یا به مدعی، چه کوچک چه بزرگ باشد گوش بدهید. از حضور کسی نهراسید چونکه داوری از آن خداوند است. موضوعی که برای شما دشوار باشد نزد من بیاورید و من به آن گوش خواهم داد.
18. در آنوقت تمام کارهایی را که باید بکنید به شما دستور دادم.
19. همانطوری که خداوند خالقمان به ما فرمان داد از حُورِو حرکت کرده تمام آن بیابان بزرگ و خوفناکی را که دیدید از راه کوه اِمُوری پیموده به قادِشبَرنِیع رسیدیم.
20. به شما اعلام داشتم به کوهستان اِمُوری که خداوند خالقمان به ما میدهد رسیدهاید.
21. توجه کن خداوند خالقت این سرزمین را پیش تو نهاد. همانطور که خداوند پدرانت به تو سخن گفت، بالا آمده (آنرا) تصرف کن. ترسان و هراسان مباش.
22. تمام شما پیش من آمدید و گفتید: مردانی را پیشاپیش خود بفرستیم تا آن سرزمین را برای ما تفتیش نمایند و دربارهی راهی که از آن خواهیم رفت و شهرهایی که به آنها وارد خواهیم شد برای ما گزارش بیاورند.
23. این کار به نظر من خوش آمد. دوازده مرد را، از شما، از هر سبط یک نفر انتخاب کردم.
24. (آنها) به آن کوه رو کرده عازم شدند تا نَخَل اِشکُول رسیدند و در آن جاسوسی کردند.
25. از میوهی آن سرزمین با دست خود گرفته پیش ما آوردند. به ما گزارش داده گفتند آن سرزمین که خداوند خالقمان به ما میدهد، خوب است.
26. نخواستید عزیمت کنید و از امر خداوند خالق خود تمرد کردید.
27. در چادرهای خود غرولند کرده گفتید خداوند به خاطر دشمنی با ما، ما را از سرزمین مصر بیرون آورد. تا ما را به دست اِمُوری تسلیم نماید که نابودمان کند...
28. ما به کجا عزیمت کنیم؟ برادرانمان قلب ما را مشوش نموده گفتند (اهالی آن سرزمین) قومی بزرگ و از ما قدبلندترند. شهرها بزرگ و تا آسمان محصور است و فرزندان عَناق (غول) را هم آنجا مشاهده نمودیم.
29. به شما گفتم از آنها نهراسید و ترس نداشته باشید.
30. خداوند خالقتان که پیشاپیش شما میرود، به همان گونهای که برای شما، در نظر شما، با مصریان عمل نمود برای شما خواهد جنگید.
31. در بیابان هم دیدی همانطوری که مردی فرزندش را نگهداری میکند، در تمام راهی که پیمودید تا رسیدنتان به این محل، خداوند خالقتان تو را نگهداری میکرد.
32. و در این مورد شما به خداوند خالقتان ایمان ندارید ...
33. (خداوندی) که شب در آتش و روز در ابر برای نشان دادن راهی که آنرا خواهید پیمود پیشاپیش شما میرفت تا محلی را برای اردو زدنتان به شما نشان دهد.
34. خداوند صدای سخنان شما را شنیده خشمگین شد و چنین سوگند یاد نمود:
35. که از بین مردم این نسل، کسی، آن سرزمین خوبی را که سوگند یاد کردم به پدرانتان بدهم، نخواهد دید.
36. به جز «کالِو» پسر «یفونه»، به خاطر اینکه کاملاً از خداوند پیروی نمود. او آنرا خواهد دید و آن سرزمینی را که بر آن گام نهاد به وی و به فرزندانش خواهم داد.
37. خداوند به خاطر شما به من هم خشم کرده گفت: تو هم وارد آنجا نخواهی شد.
38. «یهُوشوعَ (یُوشَع)» پسر «نون» که پیش تو ایستاده است، وارد آنجا خواهد شد. وی را تقویت نما، زیرا او آن (سرزمین) را تقسیم کرده به مالکیت ییسرائل (اسرائیل) درخواهد آورد.
39. اطفالتان که (دربارهی آنها) گفته بودید غارت خواهند شد و فرزندانتان که امروز خوب و بد را تمیز نمیدهند، وارد آن خواهند شد. آنرا به آنها خواهم داد و ایشان وارث آن خواهند شد.
40. پس شما به سوی بیابان متمایل شده از راه دریای سرخ حرکت کنید.
41. جواب داده به من گفتید، نسبت به خداوند خطا کردیم، طبق آنچه خداوند خالقمان به ما فرمان داده است ما عازم شده جنگ خواهیم کرد. هرکدام وسایل جنگی خود را بسته حاضر شدید تا از آن کوه بالا بروید.
42. خداوند به من گفت به آنها بگو چونکه من در میان شما نیستم عزیمت نکنید و نجنگید تا از دشمنانتان شکست نخورید.
43. به شما گفتم، گوش ندادید. از امر خداوند تمرد کردید و گستاخی نموده از آن کوه بالا رفتید.
44. اِمُوری که در آن کوهستان ساکن بود، به مقابله با شما درآمده مانند زنبورها شما را تعقیب کردند و شما را در «سِعیر» تا «حُورما» در هم کوبیدند.
45. برگشتید در حضور خداوند گریستید. خداوند به حرف شما توجه نکرد و به شما گوش نداد.
46. پس به اندازهی مدت توقف خود (در سایر منزلگاهها)، سالهای زیادی در «قادِش» ماندید.

1. و دعایی که مُشه (موسی) مرد خدا قبل از درگذشتش به فرزندان ییسرائل (اسرائیل) نمود این است:
4. مُشه (موسی) توراه را که میراث جماعت یعقُوو (یعقوب) است برای ما نازل کرد.
6. رِئووِن زنده بماند و نمیرد و افراد جماعتش باقی بمانند.
14. و از نعمت محصولات سالانه و از نعمت محصول ماهانه ...
15. و از (محصول) زودرس کوهستانهای شرق و از نعمت تپههای (محصولآور) دائمی.
22. و دربارهی دان گفت: دان بچه شیری است که از باشان بیرون میجهد[4].
23. و دربارهی نفتالی گفت: راضی و پر از برکت خداوند باشی، غرب و جنوب را به تصرف درآور.
25. پشتبندهایت (دروازههای مرزهایت) از آهن و مس است و فراوانی (نعمت) تو تا زنده هستی دوام دارد.

1. مُشه (موسی) از آن بادیههای موُآو به سوی کوه «نِوُو» نوک قلهای که مشرف به سطح یریحُوت بالا رفت. خداوند تمام آن سرزمین یعنی از گیلعاد تا دان را به او نشان داد.
2. و تمام (سرزمین) نفتالی و سرزمین اِفرَییم و مِنَشِه و تمام سرزمین یهودا را تا دریای مدیترانه
3. و نِگِورا و آن دشت یعنی درهی یریحُو –شهر نخلستان تا صُوعَر را.
4. خداوند به او گفت: سرزمینی را که به اَوراهام (ابراهیم)، ییصحاق (اسحاق) و یعقُوو (یعقوب) سوگند یاد کرده گفتم. «آن را به نسلت خواهم داد» به تو نشان دادم با چشمانت دیدی اما گذرت به آنجا نخواهد افتاد.
5. مُشه (موسی) بندهی خداوند در سرزمین مُوآو طبق امر خداوند درگذشت.
6. وی را در گَی در سرزمین مُوآو مقابل بُتخانهی پِعُور بهخاک سپرد. تا امروز کسی از مقبرهی وی آگاهی ندارد.
7. مُشه (موسی) در هنگام درگذشتش یکصد و بیست ساله بود. چشمش ضعیف نگشته و طراوتش نقصان نیافته بود.
8. فرزندان ییسرائل (اسرائیل) در آن بادیههای مُوآو سی روز برای مُشه (موسی) گریستند. روزهای گریه و عزاداری برای مُشه به پایان رسید.
9. و یهُوشوعَ (یُوشَع) پسر نون، که مُشه (موسی) دستانش را بر او قرار داده بود پر از جوهر عقل شد. فرزندان ییسرائل (اسرائیل) از وی اطاعت نموده همچنان که خداوند به مُشه فرمان داده بود، عمل کردند.
10. و دیگر پیغمبری چون مُشه (موسی) در میان (ملت) ییسرائل (اسرائیل) برنمیخیزد که خداوند روبرو به وی حاضر شود.
11. از حیث تمام آن آیات و معجزههایی که خداوند وی را مامور کرد تا برای پَرعُوه (فرعون) و تمام غلامانش و راجع به تمام سرزمینش در سرزمین مصر انجام دهد؛
12. و از حیث قدرت قوی و خوف عظیمی که مُشه (موسی) در حضور تمام ییسرائل (اسرائیل) نشان داد.

موسی قبول کرد. ده سال از این ماجرا گذشت. موسی تصمیم گرفت به همراه خانوادهاش به مصر برگردد. آنها چندین روز در میان بیابان راه رفتند تا اینکه یک شب به کوه سینا رسیدند. هوا خیلی سرد بود. موسی روی کوه آتشی دید و به خانوادهاش گفت: " من به آنجا میروم تا برای شما آتش بیاورم. "وقتی به کوه رسید از آتش صدایی بلند شد: "ای موسی! من پروردگار تو هستم و تو را به پیامبری انتخاب کردم." موسی خیلی ترسیده بود. صدا دوباره به او گفت: "عصایت را بینداز."
موسی عصایش را انداخت و با تعجب دید که عصا تبدیل به اژدهای وحشتناکی شد. موسی خواست فرار کند که صدا دوباره گفت:" نترس دم اژدها را بگیر." موسی گرفت و این بار اژدها تبدیل به عصا شد. بعد خداوند گفت:" دستت را به زیر بغلت ببر. " موسی همین کار را کرد. وقتی دستش را بیرون آورد، دستش مثل ستارهای میدرخشید. خدا گفت: "موسی تو پیامبر من هستی و باید به مصر بروی و مردم را از ظلم و ستم فرعون نجات دهی و از آنجا بیرون بیاوری." موسی با خوشحالی از کوه پایین آمد و پیش خانوادهاش برگشت و آنها را به مداین پیش شعیب فرستاد و خودش به تنهایی به طرف مصر رفت . وقتی به مصر رسید به خانهی مادرش رفت و چند روز آنجا ماند. بنیاسرائیل به او ایمان آوردند و از این که خدا برای نجاتشان پیامبری فرستاده خوشحال شدند. بعد از چند روز خدا به موسی فرمان داد:" همراه برادرت هارون به قصر فرعون برو و او را به پرستش خدای یکتا دعوت کن."
موسی همراه برادرش به قصر فرعون رفت. فرعون وقتی موسی را دید، زود شناخت. موسی به او گفت:
"خدا من را به پیامبری خودش انتخاب کرده و از من خواسته تو را به اطاعت او دعوت کنم." اما فرعون قبول نکرد و گفت: "اگر راست میگویی معجزهای به ما نشان بده تا حرفت را قبول کنیم." موسی عصایش را روی زمین انداخت و عصا تبدیل به اژدهایی وحشتناک شد. همه ترسیدند و فرار کردند. بعد موسی دم اژدها را گرفت و اژدها تبدیل به عصا شد. سپس دستش را زیر بغلش برد و بیرون آورد، دستش مثل ستاره میدرخشید. فرعون با خودش گفت: "نکند مردم به او ایمان بیاورند." پس گفت: "تو جادوگری و میخواهی با جادویت حکومت من را از بین ببری. اگر راست میگویی با جادوگران ماهر من مبارزه کن." موسی قبول کرد و روزی را برای این کار مشخص کردند. آن روز فرعون هفتاد و دو جادوگر آورده بود که همه در کارشان ماهر بودند. موسی به آنها گفت:" اول شما جادویتان را نشان دهید." آنها طنابهایشان را روی زمین انداختند و طنابها به شکل مار در آمدند. بعد موسی به دستور خدا عصایش را انداخت، عصا اژدها شد و همهی مارها را خورد. همهی جادوگران فهمیدند که کار موسی جادو نیست و به خدای یکتا ایمان آوردند. اما فرعون قبول نکرد و باز هم به آزار و اذیت بنیاسرائیل ادامه داد، تا اینکه بنیاسرائیل پیش موسی رفتند و گفتند: " ما از دست فرعون خسته شدهایم. او ما را خیلی اذیت میکند. تو باید به ما کمک کنی."
موسی پیش فرعون رفت و گفت:"من میخواهم مردم را از اینجا ببرم اگر قبول نکنی تمام رود نیل را پر از خون میکنم.
