حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

دِواریم-فصل دوم

1.      همچنان که خداوند به من سخن گفته بود، از سمت راه دریای سرخ متمایل شدیم و به طرف بیابان حرکت نموده روزگار زیادی کوه «سِعیر» را دور زدیم.

2.      خداوند به من چنین سخن گفت:

3.      دور زدن این کوه برای شما کافی است، به طرف شمال روی آورید ...

4.      به قوم چنین فرمان بده: شما از مرز برادرانتان –فرزندان «عِساو» که در سِعیر ساکنند عبور می‌کنید. از شما ترسانند، زیاد احتیاط کنید.

5.      با آن‌ها درنیفتید، چون‌که از سرزمین آن‌ها حتی به اندازه‌ی جای کف‌پایی به شما نخواهم داد. زیرا کوهستان «سِعیر» را به «عِساو» به ارث دادم.

6.      (مواد) خوراکی را از آن‌ها با پول خریده بخورید و آب را هم از آن‌ها با پول خریده بنوشید.

7.      زیرا خداوند خالقت تو را در تمام کسب و کارت برکت داد. از مسیرت در این بیابان بزرگ اطلاع داشت. اینک چهل سال است که خداوند خالقت با توست چیزی کسر نداشتی.

8.      از کنار برادران خود –فرزندان عِساو که ساکن سِعیر هستند از راه آن بادیه، از «اِلَت» و «عِصیون گِوِر» عبور کردیم. پس متمایل گشته از بیابان مُوآو گذشتیم.

9.      خداوند به من گفت «مُوآو» را محاصره نکن و با آن‌ها به جنگ نپرداز زیرا از سرزمینش به تو ارث نخواهم داد. چون‌که «عار» را به فرزندان «لُوط» به ارث دادم.

10.  قبلاً در آن (سرزمین) «اِمی‌ها» که مانند «عَناقی‌ها» قومی بزرگ و کثیر و قد بلند بودند، مسکن داشتند.

11.  آن‌ها هم مانند «عَناقی‌ها» (جزء) «رِفائیم» محسوب می‌گردند و «مُوآوی‌ها» آن‌ها را «اِمیم» می‌خواندند.

12.  همان‌گونه که ییسرائل (اسرائیل) با سرزمین موروثی خود که خداوند به آن‌ها داد عمل کرد فرزندان عِساو هم «حُوری‌ها» را که قبلاً در «سِعیر» ساکن بودند بیرون رانده از پیش خود نابودشان کردند و جای آن‌ها ساکن شدند.

13.  اکنون برخاسته از رود «زِرِد» بگذرید. پس از رود زِرِد گذشتیم.

14.  از زمانی‌که از «قادِش‌بَرنِیع»  رفتیم تا موقعی که از رود «زِرِد» گذشتیم سی و هشت سال طول کشید و همان‌گونه که خداوند برای آن‌ها سوگند یاد کرده بود، نسل مردان جنگی از میان اردوگاه نابود شد.

15.  و قدرت خداوند هم به منظور آشفته کردن آن‌ها تا فنا شدنشان، دخالت کرد.

16.  هنگامی که تمام مردان جنگی[1] از میان آن قوم نابود شدند ...

17.  خداوند به من چنین گفت:

18.  تو امروز از «عار» سر حد «مُوآو» عبور می‌کنی.

19.  مقابل «بِنی‌عَمُون» پیش می‌روی. آن‌ها را محاصره مکن و با آن‌ها درنیفت زیرا از سرزیمن «بِنی‌عَمُون» به تو ارث نمی‌دهم، چون‌که آن را به فرزندان «لُوط» به ارث دادم.

20.  آن هم سرزمین«رِفائیم» به حساب می‌آید. قبلاً «رِفایی‌ها» در آن ساکن بودند و «عَمُونی‌ها» آن‌ها را «زَمزومی‌ها» می‌خواندند.

21.  قومی بزرگ و انبوه مانند «عَناقی‌ها» قد بلند (بودند) که خداوند آن‌ها را از پیش ایشان نابود ساخت. پس وارث آن‌ها شده جای ایشان ساکن شدند.

22.  نسبت به فرزندان «عِساو» هم که ساکن «سِعیر» هستند (خداوند) همان‌گونه عمل نمود و «حُوری» را از برابرشان نابود کرد. پس (فرزندان عِساو) وارث آن‌ها شده تا امروز در جای ایشان ساکن شدند.

23.  «کَفتُوری‌ها» را که از «کَفتُور» خارج شده بودند، «عَوی‌ها» را که ساکن «حَصِریم» تا «عَزا» بودند، نابود کرده، جای ایشان ساکن شدند.

24.  برخیزید و حرکت نموده از رود «اَرنُون» بگذرید. توجه کن «سیحُون» پادشاه «حِشبُون» اِمُوری و سرزمینش را به دست تو دادم. شروع کن تصرف نما و با او در افتاده بجنگ.

25.  امروز شروع کرده ترس و خوف تو را بر اقوام زیر تمام آسمان مستولی خواهم گردانید. به طوری که به محض شنیدن آوازه‌ی تو بر خود لرزیده در برابر تو وحشت‌زده شوند.

26.  پس فرستادگانی با سخنان صلح‌آمیز از بیابان «قِدِمُوت» نزد «سیحُون» پادشاه «حِشبُون» فرستاده گفتم:

27.  اجازه بده از سرزمینت عبور نموده فقط در مسیر جاده، طی طریق نمایم. به راست و به چپ متمایل نخواهم گشت.

28.  خوراک را در برابر پول به من بفروش تا بخورم و آب را در برابر نقره به من بده تا بنوشم فقط اجازه بده پیاده عبور نمایم.

29.  همان‌گونه که فرزندان «عِساو» که در «سِعیر» ساکن هستند و «مُوآوی‌ها» که ساکن «عار» می‌باشند، با من عمل کردند. تا به سوی سرزمینی که خداوند خالق به ما می‌دهد از «یردِن» بگذرم.

30.  ولی «سیحُون» پادشاه «حِشبُون» نخواست در خاک خود به ما راه عبور بدهد زیرا خداوند خالقت روحش را سخت و دلش را قوی نمود، برای این‌که او را چون امروز به دست تو تسلیم نماید.

31.  خداوند به من گفت توجه کن شروع کردم که سیحُون و کشورش را در برابر تو تسلیم کنم. شروع کن و آن را تصرف نما تا وارث سرزمین وی گردی.

32.  پس «سیحُون» با تمام قومش برای رویارویی و جنگیدن با ما به سوی «یهَص» پیش‌آمد.

33.  خداوند خالقمان او را در برابر ما تسلیم نمود. پس وی و فرزندانش و تمام قومش را شکست دادیم.

34.  در آن‌وقت تمام شهرهایش را تسخیر نموده و تمام اهالی آن شهر و زنان و اطفال را تباه کردیم. نگذاشتیم کسی رهایی یابد.

35.  فقط چارپایان و غنیمت شهرهایی را که تصرف کردیم برای خود تاراج نمودیم.

36.  از «عَرُوعِر» که در کناره‌ی رود «اَرنُون» است و شهری که داخل دره می‌باشد تا «گیلعاد» شهرکی نبود که از دسترس ما خارج باشد. همه را خداوند خالقمان در برابر ما تسلیم نمود.

37.  فقط به سرزمین فرزندان «عَمُون» -تمام کناره رود «یبُوق» و شهرهای آن کوهستان و هر محلی که خداوند خالق ما فرموده بود- نزدیک نشدی.

کتاب دِواریم-فصل اول

1.      این است سخنانی که مُشه (موسی) در آن سوی یردِن (سمت مشرق) در بیابان، در آن بادیه مقابل دریای سرخ بین پاران و تُوفِل و لاوان و حَصِرُوت و دیزاها و به تمام (قوم) ییسرائل (اسرائیل) گفت:

2.      از راه کوه «سِعیر» از «حُورِو» تا «قادِش بَرنِیع» یازده روز (راه) است. ‌

3.      در سال چهلم، ماه یازدهم، (روز) اول ماه بود که مُشه (موسی) با فرزندان ییسرائل (اسرائیل) طبق آن‌چه که خداوند به او درباره‌ی آن‌ها فرمان داده بود، سخن گفت.

4.      بعد از این‌که او «سیحُون» پادشاه اِمُوری را که ساکن «حِشبُون» بود و «عُوگ» پادشاه باشان را که ساکن «عَشتارُوت-اِدرِعی» بود شکست داد ...

5.      مُشه (موسی) در آن سوی یردِن (سمت مشرق) در سرزمین «مُوآو» شروع کرد و این توراه را چنین شرح داد.

6.      خداوند خالق ما در حُورِو به ما چنین سخن گفت: ماندن شما در این کوه کافی است.

7.      برگردید به سوی کوهستان اِمُوری و به طرف تمام سرزمین‌های همجوار به طرف آن بیابان و آن کوهستان حرکت کنید. به شِفِلا و نِگِو به ساحل دریا یعنی سرزمین کِنَعَن (کنعان) و لِوانُون تا آن رودخانه‌ی بزرگ یعنی رودخانه‌ی پِرات پیش بروید.

8.      توجه کن آن سرزمین را در برابر شما قرار دادم. بیایید آن سرزمین را که خداوند به پدرانتان یعنی به اَوراهام (ابراهیم)، ییصحاق (اسحاق) و یعقُوو (یعقوب) سوگند یاد نمود که (آن‌را) به آن‌ها و بعد از آن‌ها به نسلشان بدهد وارث شوید.

9.      در آن موقع به شما چنین گفتم: نخواهم توانست به تنهایی زحمات شما را تحمل کنم.

10.  خداوند خالقتان شما را افزون نموده و اینک امروز از زیادی مانند ستارگان آسمان هستید.

11.  خداوند خالق پدرانتان هزار برابر چون شما بر شما بیفزاید، و چنان‌که به شما گفت، شما را برکت دهد.

12.  چگونه من به تنهایی متحمل زحمت و بار و مرافعه‌ی شما شوم.

13.  از بین سبط‌های خود مردانی دانا، فهمیده و معروف بیاورید تا آن‌ها را در رأس شما قرار دهم.

14.  به من جواب داده گفتید: موضوعی که گفتی انجام بدهیم، خوب است.

15.  پس (من) سران سبط‌های شما- مردان دانا و معروف را گرفته آن‌ها را بر شما سران هزاره و صده و پنجاهه و دهه و مأموران اجرا برای سبط‌هایتان قرار دادم.

16.  در آن وقت به داوران شما چنین فرمان دادم. به (اختلاف‌های بین) برادرانتان گوش بدهید و بین هر کس با طرف یهودی یا بیگانه‌اش با عدالت داوری کنید.

17.  در داوری طرفداری نکنید. به موضوع یا به مدعی، چه کوچک چه بزرگ باشد گوش بدهید. از حضور کسی نهراسید چون‌که داوری از آن خداوند است. موضوعی که برای شما دشوار باشد نزد من بیاورید و من به آن گوش خواهم داد.

18.  در آن‌وقت تمام کارهایی‌ را که باید بکنید به شما دستور دادم.

19.  همان‌طوری که خداوند خالقمان به ما فرمان داد از حُورِو حرکت کرده تمام آن بیابان بزرگ و خوفناکی را که دیدید از راه کوه اِمُوری پیموده به قادِش‌بَرنِیع رسیدیم.

20.  به شما اعلام داشتم به کوهستان اِمُوری که خداوند خالقمان به ما می‌دهد رسیده‌اید.

21.  توجه کن خداوند خالقت این سرزمین را پیش تو نهاد. همان‌طور که خداوند پدرانت به تو سخن گفت، بالا آمده (آن‌را) تصرف کن. ترسان و هراسان مباش.

22.  تمام شما پیش من آمدید و گفتید: مردانی را پیشاپیش خود بفرستیم تا آن سرزمین را برای ما تفتیش نمایند و درباره‌ی راهی که از آن خواهیم رفت و شهرهایی که به آن‌ها وارد خواهیم شد برای ما گزارش بیاورند.

23.  این کار به نظر من خوش آمد. دوازده مرد را، از شما، از هر سبط یک نفر انتخاب کردم.

24.  (آن‌ها) به آن کوه رو کرده عازم شدند تا نَخَل اِشکُول رسیدند و در آن جاسوسی کردند.

25.  از میوه‌ی آن سرزمین با دست خود گرفته پیش ما آوردند. به ما گزارش داده گفتند آن سرزمین که خداوند خالقمان به ما می‌دهد، خوب است.

26.  نخواستید عزیمت کنید و از امر خداوند خالق خود تمرد کردید.

27.  در چادرهای خود غرولند کرده گفتید خداوند به خاطر دشمنی با ما، ما را از سرزمین مصر بیرون آورد. تا ما را به دست اِمُوری تسلیم نماید که نابودمان کند...

28.  ما به کجا عزیمت کنیم؟ برادرانمان قلب ما را مشوش نموده گفتند (اهالی آن سرزمین) قومی بزرگ و از ما قدبلندترند. شهرها بزرگ و تا آسمان محصور است و فرزندان عَناق (غول) را هم آن‌جا مشاهده نمودیم.

29.  به شما گفتم از آن‌ها نهراسید و ترس نداشته باشید.

30.  خداوند خالقتان که پیشاپیش شما می‌رود، به همان گونه‌ای که برای شما، در نظر شما، با مصریان عمل نمود برای شما خواهد جنگید.

31.  در بیابان هم دیدی همان‌طوری که مردی فرزندش را نگهداری می‌کند، در تمام راهی که پیمودید تا رسیدنتان به این محل، خداوند خالقتان تو را نگهداری می‌کرد.

32.  و در این مورد شما به خداوند خالقتان ایمان ندارید ...

33.  (خداوندی) که شب در آتش و روز در ابر برای نشان دادن راهی که آن‌را خواهید پیمود پیشاپیش شما می‌رفت تا محلی را برای اردو زدنتان به شما نشان دهد.

34.  خداوند صدای سخنان شما را شنیده خشمگین شد و چنین سوگند یاد نمود:

35.  که از بین مردم این نسل، کسی، آن سرزمین خوبی را که سوگند یاد کردم به پدرانتان بدهم، نخواهد دید.

36.  به جز «کالِو» پسر «یفونه»، به خاطر این‌که کاملاً از خداوند پیروی نمود. او آن‌را خواهد دید و آن سرزمینی را که بر آن گام نهاد به وی و به فرزندانش خواهم داد.

37.  خداوند به خاطر شما به من هم خشم کرده گفت: تو هم وارد آن‌جا نخواهی شد.

38.  «یهُوشوعَ (یُوشَع)» پسر «نون» که پیش تو ایستاده است، وارد آن‌جا خواهد شد. وی را تقویت نما، زیرا او آن (سرزمین) را تقسیم کرده به مالکیت ییسرائل (اسرائیل) درخواهد آورد.

39.  اطفالتان که (درباره‌ی آن‌ها) گفته بودید غارت خواهند شد و فرزندانتان که امروز خوب و بد را تمیز نمی‌دهند، وارد آن خواهند شد. آن‌را به آن‌ها خواهم داد و ایشان وارث آن خواهند شد.

40.  پس شما به سوی بیابان متمایل شده از راه دریای سرخ حرکت کنید.

41.  جواب داده به من گفتید، نسبت به خداوند خطا کردیم، طبق آن‌چه خداوند خالقمان به ما فرمان داده است ما عازم شده جنگ خواهیم کرد. هرکدام وسایل جنگی خود را بسته حاضر شدید تا از آن کوه بالا بروید.

42.  خداوند به من گفت به آن‌ها بگو چون‌که من در میان شما نیستم عزیمت نکنید و نجنگید تا از دشمنانتان شکست نخورید.

43.  به شما گفتم، گوش ندادید. از امر خداوند تمرد کردید و گستاخی نموده از آن کوه بالا رفتید.

44.  اِمُوری که در آن کوهستان ساکن بود، به مقابله با شما درآمده مانند زنبورها شما را تعقیب کردند و شما را در «سِعیر» تا «حُورما» در هم کوبیدند.

45.  برگشتید در حضور خداوند گریستید. خداوند به حرف شما توجه نکرد و به شما گوش نداد.

46.  پس به اندازه‌ی مدت توقف خود (در سایر منزل‌گاه‌ها)، سال‌های زیادی در «قادِش» ماندید.

فصل سی و سوم

1.      و دعایی که مُشه (موسی) مرد خدا قبل از درگذشتش به فرزندان ییسرائل (اسرائیل) نمود این است:

2.      گفت: خداوند از سینَی (سینا) آمد و از سِعیر بر آن‌ها تابان شد. از کوه پاران بر آن‌ها تجلی کرد و از میان ده‌ها هزار (فرشته) مقدس نزول اجلال فرمود و شعله‌ی فروزان (توراه) برای آن‌ها در یمینش بود.

3.      (ای خداوند) با این‌که دوستدار ملت‌ها هستی همه‌ی افراد مقدست (ییسرائل (اسرائیل)) تحت نظر مستقیم تو می‌باشند (آن‌ها) چون حامل اوامر تو هستند در راه تو شهید هم خواهند شد.

4.      مُشه (موسی) توراه را که میراث جماعت یعقُوو (یعقوب) است برای ما نازل کرد.

5.      هنگامی که سران قوم (در کوه سینَی (سینا)) و قبیله‌های ییسرائل (اسرائیل) با هم اجتماع کردند (تا ده‌فرمان را از زبان خداوند بشنوند، خداوند) در بین یشورون (یعنی مومن‌های قوم) چون پادشاهی بود.

6.      رِئووِن زنده بماند و نمیرد و افراد جماعتش باقی بمانند.

7.      و این است آن‌چه که (مُشه (موسی)) درباره‌ی یهودا گفت: ای خداوند درخواست یهودا را اجابت نما، و او را (که به جنگ می‌رود سالم) به قومش بازگردان. نیرویش برای خودش کافی باشد و در مقابل دشمنانش برای او مدد باش.

8.      (مُشه (موسی)) درباره‌ی لوی گفت: تومیم و اوریمت[1] را به مرد نیکوکارت (اَهَرُون (هارون)) عطا نمودی که در «مَسا» وی را آزمودی و به خاطر مِه‌مِریوا (آب جدال) با او نزاع کردی...

9.      (آن فرد لِوی که کسی را به خاطر گوساله‌پرستی کشته بود) در جواب پدر و مادر وی (یعنی مقتول) می‌گفت: «(از این نظر که او فرزند شماست) به او نگاه نکردم». و آن فرد لِوی از برادران (ناتنی) خود (از پدر) رودربایستی نکرد و فرزندان وی را هم مورد محبت قرار نداد. چون‌که (فقط) امر تو را محترم شمرده پیمان تو را رعایت می‌نمودند.

10.  (بنابراین ای خداوند) احکامت را به (خاندان) یعقُوو (یعقوب) و تورایت را به (خاندان) ییسرائل (اسرائیل) تعلیم دهند. هنگام خشمت بخور و قربانی سوختنی روی قربانگاهت قرار دهند.

11.  ای خداوند قدرت (معنوی) او را برکت ده و عمل دستانش (تقدیمی قربانی‌ها) را بپذیر، کمر بدخواهان و دشمنانش را در هم شکن تا برنخیزند.

12.  (مُشه (موسی)) درباره‌ی بینیامین گفت: (وی) محبوب خداوند است. زیر سایه‌ی او (یعنی خداوند) با آسودگی خاطر ساکن خواهد شد. دائماً (خداوند) از او حمایت نموده (معبد مقدسش) در ارتفاعات محدوده‌ی او مستقر خواهد بود.

13.  و درباره‌ی یوسف گفت: سرزمینش از نعمت آسمانی یعنی از شبنم، و از لجه‌ای که زیر (زمین) قرار دارد برکت شده‌ی خداوند می‌باشد ...

14.  و از نعمت محصولات سالانه و از نعمت محصول ماهانه ...

15.  و از (محصول) زودرس کوهستان‌های شرق و از نعمت تپه‌های (محصول‌آور) دائمی.

16.  از نعمت زمین و محتویات آن (برکت‌شده‌ی خداوند می‌باشد). و الطاف آن‌که در بوته[2] ظاهر شد (یعنی خداوند) بر سر یوسف –بر فرق سر آن‌که سرور برادران خودش است باشد.

17.  ارشدیتی که به صورت لقب گاو به او داده شده است به او می‌برازد. شاخ‌هایش (یعنی نیروهای او) مثل شاخ‌های گاو وحشی است (که) با آن‌ها ملل را در اکناف عالم یک‌جا شاخ می‌زند (یعنی در هم می‌کوبد) و این (نیرو) ده‌ها هزار افراد اِفرَییم و هزارها افراد مِنَشِه می‌باشند.

18.  و درباره‌ی زِوُولون گفت: زِوُولون، در بیرون رفتنت (برای تجارت) و تو ای ییساخار در چادرهایت (برای کسب علم) خوشحال باشی.

19.  چون (زِوُولونی‌ها) از منابع سرشار دریاها و گنجینه‌های نهفته در زیر شن‌ها بهره‌برداری می‌کنند (با رابطه‌ی تجاری که دارند) قوم‌ها را به کوه (مُوریا که خانه‌ی خداوند روی آن قرار دارد به منظور ارشاد) دعوت می‌کنند و آن‌ها در آن‌جا قربانی‌های صادقانه ذبح خواهند کرد.

20.  و درباره‌ی گاد گفت: (خداوند) وسعت دهنده‌ی (قلمرو) گاد است. (گاد) چون شیر نری آرمیده و بازو و فرق سر را (با یک ضربت) قطع می‌کند.

21.  اولین (تصرفات بخش شرقی کِنَعَن (کنعان)) را برای خود برگزید چون‌که زمین (مقبره‌ی) قانون‌گزار (یعنی مُشه (موسی)) آن‌جا پنهان می‌باشد. گاد (برای تصرف بخش غربی کِنَعَن) پیشاپیش قوم حرکت کرد و (همان‌طور که به مُشه قول داده بود) خواسته‌ی خداوند و تعهد خود را نسبت به ییسرائل (اسرائیل) به‌جا آورد[3].

22.  و درباره‌ی دان گفت: دان بچه شیری است که از باشان بیرون می‌جهد[4].

23.  و درباره‌ی نفتالی گفت: راضی و پر از برکت خداوند باشی، غرب و جنوب را به تصرف درآور.

24.  و درباره‌ی آشِر گفت: از بین فرزندان (ییسرائل (اسرائیل)) آشِر متبارک‌تر است، مقبول برادرانش باشد و پای خود را در روغن فرو خواهد برد.

25.  پشت‌بندهایت (دروازه‌های مرزهایت) از آهن و مس است و فراوانی (نعمت) تو تا زنده هستی دوام دارد.

26.  ای یشورون، مانند قادر (ییسرائل (اسرائیل)) که در جهان بر اریکه‌ی قدرت سوار است و مدد تو می‌باشد و افلاک اثر عظمت اوست، وجود ندارد.

27.  خداوند ازلی پناهگاه است، و در زیر سقف آسمان‌ها هم نیروی جاودانی است. دشمن را از جلو تو رانده گفت: نابود کن.

28.  (قوم) ییسرائل (اسرائیل)، نظیر یعقُوو (یعقوب) جد خود (که ساده‌دل بود) با امنیت و مجزا در سرزمین غله و شیره که از آسمان‌هایش شبنم خواهد بارید ساکن خواهد شد[5].

29.  ای ییسرائل (اسرائیل) خوشا به حالت کدام (قومی) مانند توست، قومی که به وسیله‌ی خداوند نجات یافته باشد. که (خداوند) سپر و کمک و شمشیر پیروزی توست. دشمنانت تسلیم تو خواهند شد و تو غرور آن‌ها را پایمال می‌کنی.

کتاب دِواریم--فصل سی و چهارم

1.      مُشه (موسی) از آن بادیه‌های موُآو به سوی کوه «نِوُو» نوک قله‌ای که مشرف به سطح یریحُوت بالا رفت. خداوند تمام آن سرزمین یعنی از گیلعاد تا دان را به او نشان داد.

2.      و تمام (سرزمین) نفتالی و سرزمین اِفرَییم و مِنَشِه و تمام سرزمین یهودا را تا دریای مدیترانه

3.      و نِگِورا و آن دشت یعنی دره‌ی یریحُو –شهر نخلستان تا صُوعَر را.

4.      خداوند به او گفت: سرزمینی را که به اَوراهام (ابراهیم)، ییصحاق (اسحاق) و یعقُوو (یعقوب) سوگند یاد کرده گفتم. «آن را به نسلت خواهم داد» به تو نشان دادم با چشمانت دیدی اما گذرت به آن‌جا نخواهد افتاد.

5.      مُشه (موسی) بنده‌ی خداوند در سرزمین مُوآو طبق امر خداوند درگذشت.

6.      وی را در گَی در سرزمین مُوآو مقابل بُت‌خانه‌ی پِعُور به‌خاک سپرد. تا امروز کسی از مقبره‌ی وی آگاهی ندارد.

7.      مُشه (موسی) در هنگام درگذشتش یک‌صد و بیست ساله بود. چشمش ضعیف نگشته و طراوتش نقصان نیافته بود.

8.      فرزندان ییسرائل (اسرائیل) در آن بادیه‌های مُوآو سی روز برای مُشه (موسی) گریستند. روزهای گریه و عزاداری برای مُشه به پایان رسید.

9.      و یهُوشوعَ (یُوشَع) پسر نون، که مُشه (موسی) دستانش را بر او قرار داده بود پر از جوهر عقل شد. فرزندان ییسرائل (اسرائیل) از وی اطاعت نموده همچنان که خداوند به مُشه فرمان داده بود، عمل کردند.

10.  و دیگر پیغمبری چون مُشه (موسی) در میان (ملت) ییسرائل (اسرائیل) برنمی‌خیزد که خداوند روبرو به وی حاضر شود.

11.  از حیث تمام آن آیات و معجزه‌هایی که خداوند وی را مامور کرد تا برای پَرعُوه (فرعون) و تمام غلامانش و راجع به تمام سرزمینش در سرزمین مصر انجام دهد؛

12.  و از حیث قدرت قوی و خوف عظیمی که مُشه (موسی) در حضور تمام ییسرائل (اسرائیل) نشان داد.

حضرت موسی (ع)

موسی قبول کرد. ده سال از این ماجرا گذشت. موسی تصمیم گرفت به همراه خانواده‏اش به مصر برگردد. آنها چندین روز در میان بیابان راه رفتند تا اینکه یک شب به کوه سینا رسیدند. هوا خیلی سرد بود. موسی روی کوه آتشی دید و به خانواده‏اش گفت: " من به آنجا می‏روم تا برای شما آتش بیاورم. "وقتی به کوه رسید از آتش صدایی بلند شد: "ای موسی! من پروردگار تو هستم و تو را به پیامبری انتخاب کردم." موسی خیلی ترسیده بود. صدا دوباره به او گفت: "عصایت را بینداز."

 

موسی عصایش را انداخت و با تعجب دید که عصا تبدیل به اژدهای وحشتناکی شد. موسی خواست فرار کند که صدا دوباره گفت:" نترس دم اژدها را بگیر." موسی گرفت و این بار اژدها تبدیل به عصا شد. بعد خداوند گفت:" دستت را به زیر بغلت ببر. " موسی همین کار را کرد. وقتی دستش را بیرون آورد، دستش مثل ستاره‏ای می‏درخشید. خدا گفت: "موسی تو پیامبر من هستی و باید به مصر بروی و مردم را از ظلم و ستم فرعون نجات دهی و از آنجا بیرون بیاوری." موسی با خوشحالی از کوه پایین آمد و پیش خانواده‏اش برگشت و آنها را به مداین پیش شعیب فرستاد و خودش به تنهایی به طرف مصر رفت . وقتی به مصر رسید به خانه‏ی مادرش رفت و چند روز آنجا ماند. بنی‏اسرائیل به او ایمان آوردند و از این که خدا برای نجاتشان پیامبری فرستاده خوشحال شدند. بعد از چند روز خدا به موسی فرمان داد:" همراه برادرت هارون به قصر فرعون برو و او را به پرستش خدای یکتا دعوت کن."

 

موسی همراه برادرش به قصر فرعون رفت. فرعون وقتی موسی را دید، زود شناخت. موسی به او گفت:

 

"خدا من را به پیامبری خودش انتخاب کرده و از من خواسته تو را به اطاعت او دعوت کنم." اما فرعون قبول نکرد و گفت: "اگر راست می‏گویی معجزه‏ای به ما نشان بده تا حرفت را قبول کنیم." موسی عصایش را روی زمین انداخت و عصا تبدیل به اژدهایی وحشتناک شد. همه ترسیدند و فرار کردند. بعد موسی دم اژدها را گرفت و اژدها تبدیل به عصا شد. سپس دستش را زیر بغلش برد و بیرون آورد، دستش مثل ستاره می‏درخشید. فرعون با خودش گفت: "نکند مردم به او ایمان بیاورند." پس گفت: "تو جادوگری و می‏خواهی با جادویت حکومت من را از بین ببری. اگر راست می‏گویی با جادوگران ماهر من مبارزه کن." موسی قبول کرد و روزی را برای این کار مشخص کردند. آن روز فرعون هفتاد و دو جادوگر آورده بود که همه در کارشان ماهر بودند. موسی به آنها گفت:" اول شما جادویتان را نشان دهید." آنها طناب‏هایشان را روی زمین انداختند و طناب‏ها به شکل مار در آمدند. بعد موسی به دستور خدا عصایش را انداخت، عصا اژدها شد و همه‏ی مارها را خورد. همه‏ی جادوگران فهمیدند که کار موسی جادو نیست و به خدای یکتا ایمان آوردند. اما فرعون قبول نکرد و باز هم به آزار و اذیت بنی‏اسرائیل ادامه داد، تا اینکه بنی‏اسرائیل پیش موسی رفتند و گفتند: " ما از دست فرعون خسته شده‏ایم. او ما را خیلی اذیت می‏کند. تو باید به ما کمک کنی."

 

موسی پیش فرعون رفت و گفت:"من می‏خواهم مردم را از اینجا ببرم اگر قبول نکنی تمام رود نیل را پر از خون می‏کنم.