6 در زمانی که جنگ بین خاندان شائول و خاندان داود ادامه داشت، ابنیر خاندان شائول را تقویت مینمود. 7 یک روز ایشبوشت پسر شائول ابنیر را متهم کرد که با یکی از کنیزان شائول به نام رصفه، دختر اَیه، همبستر شده است. 8 ابنیر خشمگین شد و فریاد زد: «آیا فکر میکنی من به شائول خیانت میکنم و از داود حمایت مینمایم؟ پس از آن همه خوبیهایی که در حق تو و پدرت کردم و نگذاشتم به چنگ داود بیفتی، حالا بخاطر این زن به من تهمت میزنی؟ آیا این است پاداش من؟ 9-10 «پس حالا خوب گوش کن. خدا مرا لعنت کند اگر هر چه در قدرت دارم بکار نبرم تا سلطنت را از تو گرفته به داود بدهم تا همانطور که خداوند فرموده بود داود در سراسر اسرائیل و یهودا پادشاه شود.» 11 ایشبوشت در جواب ابنیر چیزی نگفت چون از او میترسید. 12 آنگاه ابنیر قاصدانی را با این پیغام نزد داود فرستاد: «چه کسی باید بر این سرزمین حکومت کند؟ اگر تو با من عهد دوستی ببندی من تمام مردم اسرائیل را بسوی تو برمیگردانم.» 13 داود پاسخ داد: «بسیار خوب، ولی بشرطی با تو عهد میبندم که همسرم میکال دختر شائول را با خود نزد من بیاوری.» 14 سپس داود این پیغام رابرای ایشبوشت فرستاد: «همسرم میکال را به من پس بده، زیرا او را به قیمت کشتن صد فلسطینی خریدهام.» 15 پس ایشبوشت، میکال را از شوهرش فلطئیل[1] پس گرفت. 16 فلطئیل گریهکنان تا بحوریم بدنبال زنش رفت. در آنجا ابنیر به او گفت: «حالا دیگر برگرد.» فلطئیل هم برگشت. 17 در ضمن، ابنیر با بزرگان اسرائیل مشورت کرده، گفت: «مدتهاست که میخواهید داود را پادشاه خود بسازید. 18 حالا وقتش است! زیرا خداوند فرموده است که بوسیلهء داود قوم خود را از دست فلسطینیها و سایر دشمنانشان نجات خواهد داد.» 19 ابنیر با قبیلهء بنیامین نیز صحبت کرد. آنگاه به حبرون رفت و توافقهایی را که با اسرائیل و قبیلهء بنیامین حاصل نموده بود، به داود گزارش داد. 20 بیست نفر همراه او بودند و داود برای ایشان ضیافتی ترتیب داد. 21 ابنیر به داود قول داده، گفت: «وقتی برگردم، همهٔ مردم اسرائیل را جمع میکنم تا تو را چنانکه خواستهای، به پادشاهی خود انتخاب کنند.» پس داود او را بسلامت روانه کرد. 22 بمحض رفتن ابنیر، یوآب و عدهای از سپاهیان داود از غارت بازگشتند و غنیمت زیادی با خود آوردند. 23 وقتی به یوآب گفته شد که ابنیر نزد پادشاه آمده و بسلامت بازگشته است، 24-25 با عجله بحضور پادشاه رفت و گفت: «چه کردهای؟ چرا گذاشتی ابنیر سالم برگردد؟ تو خوب میدانی که او برای جاسوسی آمده بود و نقشه کشیده که برگردد و به ما حمله کند!» 26 پس یوآب چند نفر را بدنبال ابنیر فرستاد تا او را برگردانند. آنها در کنار چشمهء سیره به ابنیر رسیدند و او با ایشان برگشت. اما داود از این جریان خبر نداشت. 27 وقتی ابنیر به دروازهء شهر حبرون رسید، یوآب به بهانهء اینکه میخواهد با او محرمانه صحبت کند، وی را به کناری برد و خنجر خود را کشیده، به انتقام خون برادرش عسائیل، او را کشت. 28 داود چون این را شنید، گفت: «من و قوم من در پیشگاه خداوند از خون ابنیر تا به ابد مبرا هستیم. 29 خون او به گردن یوآب و خانوادهاش باشد. عفونت و جذام همیشه دامنگیر نسل او باشد. فرزندانش عقیم شوند و از گرسنگی بمیرند یا با شمشیر کشته شوند.» 30 پس بدین ترتیب یوآب و برادرش ابیشای، ابنیر را کشتند چون او برادرشان عسائیل را در جنگ جبعون کشته بود. 31 داود به یوآب و همهء کسانی که با او بودند دستور داد که لباس خود را پاره کنند و پلاس بپوشند و برای ابنیر عزا بگیرند، و خودش همراه تشییعکنندگان جنازه به سر قبر رفت. 32 ابنیر را در حبرون دفن کردند و پادشاه و همراهانش بر سر قبر او با صدای بلند گریستند. 33-34 پادشاه این مرثیه را برای ابنیر خواند: «چرا ابنیر باید با خفت و خواری بمیرد؟ ای ابنیر، دستهای تو بسته نشد، پاهایت را دربند نگذاشتند؛ تو را ناجوانمردانه کشتند.» و همهء حضار بار دیگر با صدای بلند برای ابنیر گریه کردند. 35-36 داود در روز تشییعجنازه چیزی نخورده بود و همه از او خواهش میکردند که چیزی بخورد. اما داود قسم خورده، گفت: «خدا مرا بکشد اگر تا غروب آفتاب لب به غذا بزنم.» این عمل داود بر دل مردم نشست، در واقع تمام کارهای او را مردم میپسندیدند. 37 تمام قوم، یعنی هم اسرائیل و هم یهودا، دانستند که پادشاه در کشتن ابنیر دخالت نداشته است. 38 داود به افرادش گفت: «امروز در اسرائیل یک مرد، یک سردار بزرگ، کشته شده است. 39 هر چند من به پادشاهی برگزیده شدهام، ولی نمیتوانم از عهدهء این دو پسر صرویه برآیم. خداوند، عاملان این شرارت را به سزای اعمالشان برساند


